398
زمسـتان و تابســتان نــدارد....
نـبـاشــی...
چهــار ستون بدنــم میلــــرزد ...!!!
زمسـتان و تابســتان نــدارد....
نـبـاشــی...
چهــار ستون بدنــم میلــــرزد ...!!!
گفته بودی دلتنگی هایم را با قاصدک ها قسمت کنم
تا به گوش تو برسانند....
می گفتی قاصدکها گوش شنوا دارند...
غم هایت را در گوششان زمزمه کن و به باد بسپار ....
من اکنون صاحب دشتی قاصدکم!
اما مگر تو نمی دانستی قاصدکهای خیس از اشک
می میرند؟
گاهے فقط בلتـ میخواهـב
زانو هایتــ را تنگــ בر آغــوش بگیرے ...
گوشـﮧ تریـن گوشـﮧ اے کـﮧ مے شناسے بنشینے
و فقـط نگاه کنے...
چقـבر בلت براے یکــ خیال راحت تنگـــ مے شوב
امــروز
یادمــ افتــاد
دفتــر خاطراتـــے که خیلـــے وقتــ استــ
چیزــےدر آن ننوشته امــ
بــا خودمــ میگویمــ :
" فکرشــ را بکن یک روز میمیرــے او میمانــدو ایـن دفتــر "
دلمــ میســوزد براے تــو
که میشکنــے روزــےکه مـن نیستمــ
تــو ایـن دفتــر را میخوانــے
خــرد میشوے
وقتــے میفهمــے
چقــدر دوستتــ دارم
به تهیدستی ام نگاه نکن
مگو هیچ نداری
ببین….
“تـــــو را دارم”...!!!
عــــــاقبت یک جـــایـــی ...
یک وقتــــــی ...
به قـــول شازده کوچــــولو:
دلـت اهلــی یک نفــر می شـــود ...!!!
این روزها ...
همه چیز مرا پــــرت میکند
به تمام لحظاتی که در کنار تـــــو گذشت ...
حـــتـــــــی دیــــگر نمیـــخواهـــــم آرزویــت باشــم
آرزو مــــیـــــکـنــم
او آرزوی تـــو باشــــــــــد
و آرزوی او
دیــگـــــــــــــری
آن روزها که با تو بودن برایم آرزو بود تمام شد !
امروز باتو بودن یا نبودن فرقی ندارد...
سیگار باشد و خیابان ...
من میروم تا دود کنم هستی ام را ....!!
تمـــام صفحـه هــای کاغــذ را از پـیـش رویــم بــردار
حـالــم بـه هـم مـی خــورد از ایــن همــه دروغ
کــه بـا ایــن واژه هـــا مــی ســازم
مــن از تمـــام دار دنیــا
تنهــا دلــم مـی خـواهـد بـا تــو در شبــی مهتــابــی
بـــه قــرص مــاه نگـاه کنـــم و
بــا چشــم هـای خیــس بــه تـــو بفـهـمــانــم
چقــدر تصـویــر تــوی زنــدگیــم دیــده ام
کــه بـــی تـــو
هیــــچ کـــدام
لـذتـــی بـرایـــم نـداشتـنـد. . .
خوشــــــــــبختی داشتن کســـــی است
که بیشـــتر از خـــودش
تــ ــ ــ ــ ــو را بــخواهد
و
بیشـــتر از تــ ـ ـ ـ ـــو
هیـــــ♥ــــــچ نخواهد
و
تــــــ♥ــــو ...
برایش تـــ ــ ــ ــمام زندگی باشی ...
عشق هـمـیـن اسـت
کـه بـخـواهـی
چـه سـه چـرخـه ی کـوچـکـی را
چـه هـکـتـارهـا زمـیـن
چـه زنـی را
چـه مـردی را . . !
عـشـق کـم و زیـاد نـدارد،
عـشـق
یـعـنـی هـر چـیـزی کـه
بـا "هـمـه ات" بـخـواهـی . . .
هـزار بـارهـم کـه
از ایـن شـانه به آن شانـه بغـلتی
این شـب صبـح نمــی شــود
وقـتـی دلتنـگ بـاشـی !
چه انتظاری از این مردم داری
این مردم پشت سر خدا هم حرف میزنند
انـقـضای خــاص بــودنـت بـه پـایـان رسـیـد…
دیـگـه بـه تــو فکـر نـمـیـکـنـم
گـنـاه اســت!!
چـشم داشتـن بـه مال غـریـبـه ها …
چه ازدحامی به پا کرده ای در من..
.همین تو یک نفر !
اینجــا همــه از
" ســر ِعــادت "
نفــــس میکشنــد !!
طعم خنده هایت عوض شده است
نوع نگاهت هم همینطور
.تقصیر از تو نیست که عاشقم نشدی
.
خدا نصیب نکند شاعری که یقه اش گیر کرده باشد
در دست چند کلمه ی بی عرضه.
خوب میدانم نه میبینی و نه میشنوی و
خوب میدانم که دیگر سالهاست که مرده شور من و شعرهایم را برده است....